[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 خرداد 1393 21:36
دلا دیگر تو را با او سر و کارت نباشد مجو حالش,نکن یادش,که او یارت نباشد ببند آغوش خود را در شب سرد خیالت کجا رفتی ؟ که او خوابست وبیدارت نباشد تو میخواهی که باشد لحظه هایت درکنارش ولی او لحظه ای مشتاق دیدارت نباشد نمیخواهد که بیمارش شوی در تب بسوزی خودت راخوش مکن ای دل, پرستارت نباشد دل و دینم نمیخواهم رود پای دو...