ابر در ابر
سهشنبه 7 آبان 1392 08:13
رفت و خندید به این حال پریشانی من خنده شد قصه ی این سربه گریبانی من رفت و در دشت دل غمزده جز زخم نکاشت ابر در ابر شد این دیده ی بارانی من در سونامی نگاهش به دلم جان می داد و چه بی تاب شد این غربت طوفانی من لحظه ها در گذر و او ز دلم بی خبر است هر شب آید غم و اندوه به مهمانی من باید اسکار بگیری تو در این بازی عشق خنده...