ستایش
پنجشنبه 24 بهمن 1392 14:29
«ستایش» افتاده ام چو رود، پر از شیون و سرود در پیچ و تاب منقلب پهنه ی وجود آغوش باز کرده بهاران به روی من اما بدون وسعتِ پاکیزه ات چه سود؟ تا سوی تو روانه شوم از حصار خویش راهی بغیر گریه برایم نمانده بود سَمتِ غیاب سبز تو مانم چو آبشار هر لحظه در قیام و همانگاه در قعود از بس که اضطراب تو از جان من گذشت دیگر نمانده از...