X
تبلیغات
رایتل

سرمقاله  چاپ

تاریخ : شنبه 11 مهر 1394 در ساعت 19:59

بسم ا... الرحمن الرحیم
 

«گویند پروردگارا ما را از جهنم نجات ده، اگر دیگر بار عصیان تو کردیم همانا بسیار ستمکاریم. خطاب شود به دوزخ شوید و لب از سخن فرو بندید» آیه 108 سوره مؤمنون
 

بِل اَخره تمام شد؛ با تمام چاله چوله ها و ناصافی هایی که در نوشته های نسبتن خوب ایجاد می شود، تمام شد؛ نوشتن را می گوییم! همان طور که تابستان با عبور از آخرین ایستگاه شهریور تمام می شود؛ برگ ها تکّه تکّه روی سنگ فرش پیاده رو می افتند و همراه بادهای پاییزی جاری می شوند. ایستگاه آخر؛ (طبقه همکف! مسافرین عزیزی که قصد عزیمت به ایستگاه های صادقیه یا تهرانپارس را دارند در این ایستگاه به درخت ها نگاه کنند!)«خود راه بگویدت که چون باید رفت»!
خداوندا، ممنون که دوباره از جهنم نجاتم دادی! من بارها و بارها جهنم را دیده ام. باور کنید جهنم واقعی را می گویم، با تمام زاغه ها و زرّادخانه هایش!
یک عذابی که محال بود بشود از آن فرار کرد یا بشود در این رابطه از کسی کمک خواست. فقط یک جور تمنّای نجات لا به لای زخم های انسان است که نمی شود به زبانش و حتّا به خاطرش آورد! غوطه ور در غربت و غرق در عذاب با جهنم یگانه می شوی و درست لحظه ای که می خواهند پاهایت را در روغن داغ بسوزانند یا پاهایت خود به خود با روغن داغ سوخته شوند(!)، ناگهان از خواب می پری و قلب ات؛ گروووپ گروووپ صدا می کند... .
ساعت یک و هشت دقیقه ی نیمه شب. آه ...! خدا یک فرصت دیگر به من داد. تا اینجا شد صد و هشت هزار فرصت استثنایی! خُب، بگذار صبح شود دوباره شروع می کنم. خدایا شکر! می توانست کاملن جدّی باشد. واقعن جدّی! آه...! پس چرا فردا صبح؟ تو که داشتی همین الآن در خزینه ی روغن داغ آبتنی می کردی، پاهایت را ببین! آه! «پس برخیز، شب دیرگاه است، برخیز!» نهج البلاغه را بیاور و به آفاق بنگر! «خودپسندی وحشتناک ترین تنهایی ست!» تاریخ ویل دورانت را باز کن، صحفه ی 48: «در نهانِ دل ما هیچ چیز زیباتر از خودِ ما نیست و وقتی به زینت بخشیدن به وجود خود مشغول می شویم هنر زاده می شود.»
پس چیزی نمانده است که هنر زاده شود؟ شب آبستن زیبایی است، هان؟
دنیا هنوز ادامه دارد و ما با دوستان مان وارد مرحله ی تازه ای از نوشتن می شویم، درست است؟ بله، ایستگاه صادقیه! مسافرین عزیز، پاییز فصل دیگری از نوشتن و دوباره نوشتن است. فصل شعر است و بارش حقیقت! «هنر یا حقیقت را می گوید یا دروغ می گوید!» برگ ها ریخته اند. عابران پیاده از روی خطوط سفید رد می شوند. هنر در انحصار و طبیعتن مال بابای هیچ کس نیست! چون هنر بیش از آن که مثل سُفره ای باشد که وِلوست (!)، امکانی برای سَفر است. شاید هم خودِ سفر است، سفری بدون سُفره! سَفرِ مِن الخودِ الی الخود! و یادمان باشد که «مِن الخوداش» مقدم بر «الی الخود و فی الخود و ...» است.
« سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الآْفاقِ وَفِی أَنْفُسِهِمْ ...»

پی نوشت: گفتم از چاله چوله ها و سوراخ های متن نمی شود در امان بود، گوش نکردید!
پی نوشت: استاد اشراقی که در این یک سال و اندی به خوبی عهده دار بخش مقاله های تاریخی- ادبی و گاهی شعر بوده اند و جایگاه شان محفوظ و مصون از آن است که وصفی در این باره صورت بندیم و ناخواسته لباس کم هوشی بر تن کنیم.
پی نوشت: دوستان دیگر پیش از این نیز گاهی بوده اند و حالا پویاتر و پررنگ تر حضور خواهند داشت ان‌شاءا... و با کارهای خوبشان، خودشان را معرفی خواهند کرد. خانم ها- که مقدم اند- زهره روشنی و نفیسه کریمی و آقایان حسن اشراقی و زین العابدین زُهری که عجالتن اعلان آمادگی کرده اند، در کنار استاد اشراقی و مسؤولان نشریه، صحفه ی ادبی پربارتری خواهند آفرید.
پی نوشت: ما هم که قرار بود از جمله لب فروبستگان باشیم، به اعتبار یک فرصت الهی دیگر سعی مان بر این است که یک گوشه ی کار را بگیریم بلکه همچنان مشمول لطف اولیاء باقی بمانیم.
و صَلَّی اللَّهُ عَلَی الرسول و آله و عَلَی الصّالِحینَ الصِّدّیقین و رحمة الله و برکاتةُ

علیرضا طاهری نیا مدیر مسؤول صحفه هنر و ادبیات

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیکی :
وب / وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد