X
تبلیغات
رایتل

تأمل  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 14 مرداد 1393 در ساعت 13:10

گوشه ای از دیدگاه استاد قاسم اشراقی، ادیب، شاعر و هنرمند فرهیخته پیرامون فعالیت های ادبی؛

پیش از هر سخن از بانیان انجمن ادبی فانوس اداره ی ارشاد اسلامی گلپایگان و بویژه ارجمندان خادم آن اداره از امروز و گرامیان دیروز و گذشته بخصوص سرپرست محترم فعلی و همکاران گرانقدرشان که زمینه ی فعالیّت و ادامه ی کار انجمن را با هیچ تعلّل و وقفه ای فراهم آورده و می آورند از سُویدای دل قدردانی و تشکّر می کنم؛ همچنین از مسئول عزیز انجمن آقای طاهری نیا جوان پاک سرشت و خوشرو و کمربسته به این امر مُهم، سپاس ویژه روا می دارم. خدایش هماره یار و معین باد و سرش گرم و دلش خوش باد...

و امّا از بدو شکل گیری انجمن، من بنده به عنوان معلّمی کوچک، عضویّت آن را پذیرفتم تا شاید منشأ خیر و صلاحی باشم، بخصوص که شیوه های نیمای مردستان در روزگار ما و در این شهر بخصوص هنوز غریب مانده و یا بطور درست مطرح نمی شود و متأسفانه در شعر سنتی انحرافاتی به چشم می خورَد، لذا اینجانب که در هر دو شیوه و سبک، عمری را صرف کرده و تجاربی اندوخته ام، تصمیم گرفتم با همکاری یاران، بلکه در این راستا مفید فایده باشم و این قصد و هدف همچنان ادامه دارد...

اما قابل ذکر است که مسئول عزیز انجمن آقای طاهری نیا با تلاشی سُتودنی و همراهی یاران در اداره ی ارشاد، زمینه ی تعامل با انجمن ادبی علوی گلپایگان و وهّاج شهر زیبا و عالم پرور خوانسار را فراهم آورد و نشست مشترک با آن گرامیان اتّفاقی میمون بود که ادامه اش را توصیه میکنم.

ولی شیوه ی نیما که امروز جزوی از ادبیّات منظوم ما را در بر گرفته موضوعی نیست که به سادگی از آن بُگذریم، بلکه نیاز به تأمل و شرح دارد که به خواست خدا مشغول انجام آنیم. همچُنین شعر سنتی با تعریف درستش، باز در دست اجرا و دستور کار انجمن است بعون الله تا بلکه به کجروی مبتلا نشود.

در پایان با درخواست سلامت و پیروزی برای خادمان فرهنگ و ادب ایران اسلامی از درگاه ربوبی- کلامِ هرچند قاصر خود را با شعری پایان می دهم و عرض می کنم من بنده در انجمن و خانه ام در خدمت جوانان طالب این هنرهستم.


شعر را می بایست با مطالعه ی فراوان و مکرّر و از محضَر استادانِ آشنای به این هنر فرا گرفت.

هیچ قنّادی نشد استادکار        تا که شاگردِ شکرریزی نشد

 


به جُرمِ آنکه گل سرخ قبله گاهم بود

به هر قدم تَلی از خار سدِّ راهم بود!

 

مراد من گُل و سجّاده ی عبادت گُل

همین نشانه ی بد نامی و گناهم بود

 

به چنگ باد خزان در خرابه پیچیدم

که جز خرابه در آخِر، نه سرپناهم بود!

 

شکُفتم و چو خیالی ز یادها رفتم

که گرگ پیرِ اجل منتظر به راهم بود!

 

به هیچکس نزدم تکیه غیر سایه ی خویش

همین رفیق به یک عمر تکیه گاهم بود

 

فسُرد شاخه ی شادابیم اگر «قاسم»

منال! سایه ی همّت به سرکُلاهم بود


سروده ی سال 1356 سقّز کردستان

نظرات (4)
ضمن عرض سلام و ادب و احترام خدمت استاد ارجمند جناب اشراقى که بدون تردید خورشید پر فروغى بر سر ادبیات این مرز و بوم و به طور خاص افتخار ارزشمندى در شعر کلاسیک شهرستان گلپایگان هستند.
غزل بسیار بسیار زیبا و پرمحتوا و ارزنده اى از شما خواندم که به حق آنقدر پرداخت قوى و فضاسازى منحصر به فردى داشت که احساس مخاطب را با همان حسن مطلع زیبا درگیر مى کرد و شوق خواننده را براى همراهى ابیات تا انتها به شدت دوچندان مى ساخت.

از دیدگاه حقیر که افتخار شاگردى در محضر ارزشمند استاد اشراقى نازنین داشته ام یک غزل موفق در شعر و ادبیات کلاسیک ، غزلى است که مولفه هاى خاصى که در ادامه ى عرایضم به آنها اشاره خواهم داشت را در خود جاى داده باشد و به جاى انحراف به حواشى و دور شدن از مسیر مضمون اصلى به واسطه ى شاعرانگى و تخیل حول محور خاصى تا انتها در مسیر رشد خطى حرکت کند و داراى پیام قابل درک و مستحکمى به وسیله روایت یا فرا روایت براى مخاطب باشد.

از جمله مولفه هاى یک غزل موفق مى توان به مواردى نظیر شاعرانگى ، خیال انگیزى ، احساس ، ایجاد محرک هاى حسى جهت تاثیر گذارى دو چندان بر حالات روانى خواننده و طبعا مهیا سازى بسترى جهت درک عمیق تر از محتوا براى خواننده ، استفاده ى ابزارى از بازى هاى زبانى بدیع براى انتقال مفهوم در هاله اى از ابهام شاعرانه ، انتقال پیام هاى مستقل و مرتبط با موضوع در هر بیت و ضربه ى خفیف در انتهاى هر مصرع زوج ، پرداخت حرفه اى تصاویر و دورى از ساخت فضاى کلیشه، حسن مقطع و پایانبندى قوى و طبعا با ضربه اى فراتر از ابیات پیش به جهت جدا شدن مخاطب با یک شوک عاطفى از بیت پایانى

مواردى که به شکل فهرست وار عرض کردم هر کدام جداگانه قابل تشریح و بحث هستند که فضاى مجازى مجال مناسبى جهت باز کردن آن ها نیست اما با اندیشیدن به نام آنها نیز مى توان به نقش موثر هر یک در جایگاه غزل کلاسیک و حتى نئوکلاسیک پى برد و یک غزل را از این زوایا نیز به نقد و چالش کشید.

با جدیت و به دور از دخالت هرگونه رابطه ى صمیمانه اى که با جناب استاد اشراقى دارم عرض مى کنم که غزلى که امروز از ایشان خواندم یک غزل فاخر و ارزشمند بود و غزلى بود بر مرز کلاسیک و نئوکلاسیک که تک تک مولفه هایى که پیشتر عرض کردم را به همراه صنایع ادبى بسیار زیبا نظیر کنایه هاى هوشمندانه و شاعرانه در خود جا داده بود و این کار به قدرى استادانه و هنرمندانه صورت پذیرفته بود که در نگاه نخست خود بیانگر دانش ادبى بالاى شاعر و تسلط استادانه ایشان بر علم عروض بود.

واقعا هر بیت این اثر ارزشمند را مى توان یک بیت الغزل نامید.

همانطور که مطلع هستیم جناب استاد اشراقى از شاگردان بسیار نزدیک استاد اخوان ثالث بوده اند و اینکه به این زیبایى قلم مى زنند چیز عجیب و دور از انتظارى نیست.

سبک نیمایى از دیدگاه بنده سبکى است که همواره در ادبیات پارسى به واسطه افراد نالایق و فاقد دانش ادبى که زمام ادبیات را در دست دارند مورد کم لطفى و سطحى نگرى واقع شده و به عقیده ى من اگر حس و حال نهفته در اشعار نیمایى را خالصانه درک کنیم دیدگاهمان نسبت به این سبک متحول خواهد شد.

جناب استاد اشراقى اشعار نیمایى بسیار زیبایى نیز دارند که امیدوارم در آینده از این آثار ارزشمند ایشان در وبلاگ فرهنگى ادبى فانوس بهره مند شویم.

فهواى کلام اینکه اى کاش با نگاه و دیدى بازتر و عمیق تر به اشعار نگاه کنیم و به واسطه ى فقدان دانش ادبى خود شعر دیگران را از منظر محتوا و عروض به اشتباه و از روى فرافکنى مغرضانه و جهت دار مورد نقد و به چالش کشیدن قرار ندهیم.

ضمن پوزش از اساتید محترم و استاد اشراقى عزیز که در محضرشان تملذ کردم و فراتر از حد سخن گفتم...


هواى آرامش، حرکت منظم نبض. . .

به روز خوبترى توى پس زمینه ى سبز . . .



به امید روزهاى خوب. . .
سلام محضر استاد ارجمند!
از لطف و عنایت سرشار حضرت عالی نسبت به انجمن فانوس و بنده ی حقیر، سپاسگذار و شرمسارم.
امید که از دریای مجد و معرفت حضرتتان هم به قدر تشنگی بچشیم...
کامنت(1)
سلام وخدا قوت جناب اشراقی امیداینچین باشه وهمه رفیق باشیم ،،نه بقول خودتان رقیب!!!درنهایت احترام حرفم راشفاف میزنم وشفاف جواب میخوام
بنده درقالب نیمایی تخصصی نداشته وعلاقه ای هم به یادگیری این اشعاربی وزن وقافیه ندارم(خودمو میگم اشتباه نشه)کاری هم به انحرافات یا به معیار بودن آن ندارم بعنوان شاگرد شکرریزتمایل دارم استادقناد(!)انحرافات شعر سنتی رااحصاء*(1) کنیدتابعدازحدود2سال عضویت جنابعالی درانجمن وعمر3ساله فانوس به انحراف نرویم!!
*******************
کامنت(2)
باعرض تشکر ازجنابعالی پاسخ شما به آقای بیگدلی کاملاًمتقن است بله رفیق شما فقط سایه خودتان است ولی با این اشکال محتوایی چه میکنید؟[سایه خود اشاره به تنهایی است]راه اول: یاباید قبول کنیدتنها وبیکسید/نعوذبالله کبر وغرورداریدکه فقط خودتان رفیق خودتانید)یاراه دوم: بیت رااصلاح نماییدویاراه سوم(معذرت میخوام) توجیهی نامعقول
*******************
کامنت(3)
[در توضیح واژه عزیزکم]پسوند«ک» چند معنی است:1-تحبیب(2)2-تحقیر3-تصغیر(3)و... شما در پاسخ کدام منظورتان بوده لااقل در پاورقی معلوم میکردید(شماکه داعیه استادی دارید) با عنایت به اینکه «عزیزکم»کردی است واینجاگلپایگان وهمه فارسی تکلم میکنند نه کردی.منتظر پاسخ شفاف جنابعالبم (اگه جسارتی شدبقول حضرت حافظ......معذوردارما را.

پانوشت _________________________
*(1)شمارش کردن
*(2)دوستی
*(3)کوچک شمردن
دوست خوبم:
کلوخ انداز را پاداش سنگ است...

آقای فیروزی!
با دیدن نقد های شما من تصمیم به جواب گویی نداشتم چون از نظر بنده حرف های شما قابل جواب گویی نبوده و نیست و بعد هم به فرموده ی جناب حافظ «بامدعی مگویید اسرار عشق و مستی...»
1: طرف سخن من جوانان نوخاسته بودند نه دانایان و حضرات کاملی همچون شما.از طرفی من بنده داعیه ی استادی داشته ام یا شما که غیر مستقیم در زندگی نامه ی عجیبتان این داعیه را دارید؟؟ نوشته ی من و شما هر دو موجود است مخاطبان عادل بلکه در این مورد قضاوت فرمایند. من بنده خود را عضو کوچک انجمن می دانم و به شاگردی استادانی همچون زنده یاد رحیم ذوالنّور- مرحوم استاد عباس فرات«شاعر اهل بیت» - دوست عزیزم استاد حسن ادیب زاده و شاعر بزرگ روزگار ما م.امید که اکثر شاعران امروز وامدار اویند و من هم هستم و مطالعه ی شیوه و آثار مرحوم ادیب اشراق که از اقوام نیز هستند و در تذکره ی برقعی قمی مقامش را در می یابید و مدفون در مسجد حجت الاسلام هستند و بزرگانی دیگر که اجازه ی بردن نامشان را ندارم افتخار می کنم و تا ابد شاگردشان می مانم و نه آنها، که شاگرد هر که دود چراغ خورده باشد هستم....
2: قناد و شکر ریز که با کنایه ذکر کرده اید و فکر می کنم فرموده ی سعدی ست نقل قول از اخوان است و می تواند هر کسی که اهل فن است مشمول آن شود. در این مورد هدفم این بود که باید زیر نظر استاد شعر و ادب، این هنر را آموخت. وصیتی بود دوستانه و مخاطبم جوانان و نوخاستگان بودند.
3: اما حریم آقای بیدگلی را با احترامات کافی، سلام و سپاس مراعات کرده ام.با کلمه ی عزیزکم که واژه ی عامیانه و خودمانی می باشد خواسته ام ارتباط عاطفی و احساسی بیشتر و صمیمیت و دوستی برقرار کنم. هرچه هست از بی اطلاعی و عدم توجه کافی شما به معنای گفته ی بنده ست. مگر سقز کردستان پاره ای از ایران اسلامی ما نیست؟ آیا مفهوم وحدت از نظر شما جدا کردن فرهنگ و جغرافیای جای جای میهن اسلامی ست؟!
4: در مورد انحراف شعر سنتی؛ هدف من شعری بود که گاهی در برخی مکان ها خوانده می شود که از قافیه و ردیف های نا زیبا و غیر شاعرانه استفاده شده و مفاهیم فاخری ندارند و خود شما هم گاهی به آن ها معترض بودید وگرنه شعر سنتی ما هیچ انحرافی ندارد که به قول شما احصاء!! کنم. آیا بهتر نبود به جای «احصاء» معنی آن را که شمردن و شمارش است به کار می بردید؟!
5: در مورد سایه ی من؛
بهای بی اطلاعی شما از صنایع و آرایه های شعری را من باید بپردازم؟ یا باید خودتان را اصلاح کنید؟ من تنها تکیه گاهم در زندگی مادی و هنری خودم بوده ام و هرگز به کس دیگری یا عناوین دیگری یا رسانه ی دیگری متکی نبوده ام با خسته کردن خود و شاگردی و عدم وابستگی به کسی، تا به امروز رسیده ام.پس بنابراین معنی مصراع می شود به سایه ی خویش تکیه کردن و باز یعنی با مناعت و روی پای خود ایستادن... و لذا این مضمون ارتباطی به غرور و کبر و تنهایی و بی کسی ندارد. اشتباه فهمیده ای!
اگر بیت آخر را خوب می خواندید و درک می کردید در آن جا سایه ی همّت کلاه من است. سایه و همِت کلید فهم این شعر است که شما فقط پوست گردو را می بینید و به مغز آن توجه ندارید.این عدم توجه و بی اطلاعی در آثار مثلا شعری شما کاملا پیداست که در ادامه بدان اشاره خواهم کرد.
و اما مهم نیست که شما شعر نیمایی را قبول داشته باشید یا نه. بارها گفته ایم شعر نیمایی صحیح، وزن دارد. منتهی وزن شکسته و قافیه هم دارد.اما هر جا شاعر صلاح بداند می آورد. شما نه می توانید و نه حوصله فهم و درک شعر نیما را دارید. دو کتاب مهم «خانه ام ابری ست» أثر تقی پورنامداران و «بدایع و بدعت ها و عطا و لقای نیما»أثر زنده یاد اخوان را اگر مطالعه می کردید -آن هم عمقی- متوجّه می شدید که شعر نیما مشکل وزن و قافیه ندارد. به عنوان نمونه از بدایع و بدعت ها؛ صفحات 106 تا 109 و تا 132 ؛ می تراود مهتاب
می درخشد شبتاب
باوزن عروضی «فا علاتن فع لات» و قافیه مهتاب و شبتاب.از شاخه ی بحر رمل مخبون. بقیه ی موارد مشابه در صفحه ی 496 و 497. البته شما که در شعر گونه ها یتان می فرمایید؛
«خوشا آن روز که لبیکی بگفتیم، خمینی را که می کرد ما هدایت» و یا در خطی دیگر؛ «مبادا همنوا بیگانه گردیم!» حتی اگر به اندازه ی وزنتان مدرک داشته باشید و عضو هزار انجمن هم باشید خود را خسته کرده اید چون باباطاهر نمی شوید که در هیچ دانشگاهی درس نخوانده بود و مدرکی هم نداشت! چطور متوجه نمی شوید این نوشته ها اشکالات کامل وزنی و دستوری دارید.
اولا شما وزن را نمی دانید پس مراعات نمی کنید. ثانیا حروف ربط را نمی شناسید و گفته هاتان رسا و گویا نیست، در خط های مثلا شعرتان این اشکال آشکار است و قضاوت را به مخاطبان کاربلد و بی غرض و فهیم که بحمدالله زیاد هم هستند وامی گذاریم. بلکه دستی از غیب برون آید و کاری بکند!
منصور حلاج و عین القضات همدانی به همان جرم اعدام شدند که شما نیمای بزرگ و دیگر بزرگان را زیر سوال می برید. و در نهایت آن کس است اهل بشارت که اشارت داند!
آقای فیروزی! در صورت داشتن سوال یا نقد، باید خصوصی سخن بگوییم که اینجا جای بیش از این سخن گفتن نیست. من آماده ام گر چه اگر به جای شما بودم نیازی نمی دیدم و خوب می دانم شما هرچه را درک نکنید و متوجه نشوید منکر آن خواهید بود و لاغیر!
«گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند
جرمش آن بود که اسرار هویدا می کرد»:حافظ
بدرود!
سلام


به هیچکس نزدم تکیه غیر سایه ی خویش

همین رفیق به یک عمر تکیه گاهم بود

من مصرع دوم را اینگونه خواندم


همان رفیق که یک عمر تکیه گاهم بود



مانا باشید
دوست خوبم:
با سلام و سپاس!
عزیزکم! با توجه به این که تکیه گاه به سایه بر می گردد و سایه همیشگی ست، پس آنچه نوشته ام را بهتر و مناسب تر می دانم.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیکی :
وب / وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد