X
تبلیغات
رایتل

محفل ادبی بهار قرآن-رونوشتی از گزارش استاد رضایی  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 24 تیر 1393 در ساعت 13:57

محفل ادبی « بهار قرآن » با حضور شاعران و ادب دوستان شهرستانهای « خوانسار و گلپایگان » در مجموعه ی تفریحی و توانبخشی حضرت بقیه ا.. الاعظم « عج » شهرستان خوانسار  پنجشنبه اخیر برگزار گردید .

در این محفل ادبی که با حضور مدیران انجمن های ادبی « وهاج ؛ رضاعلی رضائی - عِلوی ؛ ابوالقاسم طالبی - فانوس ؛ علیرضا طاهری » تشکیل گردید . شاعران فرهیخته ی شرکت کننده به ارائه ی آثار ذوقی پرداختند و توسط معلولان مرکز توانبخشی اشعاری در قالب همخوانی ارایه گردید که بر جان و روح حاضران تأثیر عاطفی گزارده و با نشاندن اشک سپاس برآیینه ی چشم خود ، به پاس همه ی موهبت های الهی ، از جمله نعمت اندیشه و تفکر و تخیّل که در شاعران ، نمود و ظهور بیشتر ی دارد. دست دعا به آستان ربوبی برداشتند.





بال غزلها  چاپ

تاریخ : دوشنبه 23 تیر 1393 در ساعت 17:41

مرا ز هر نفست بیقرار میکردی

به روی اسب دقایق سوار میکردی


به لحظه های گناه نکرده ام اینبار 

مرا به دست زمان بر کنار میکردی


هوای خسته که دارم به روی بغض گلو

مرا به دلهره ها واگذار میکردی


تو روی طرح نگاهم که لایه های غم است

خیال رفتن خود را نثار میکردی


فقط بخاطر حسی غریب می گویم

تو روی بال غزلها چه کار میکردی


به امتداد تو باید به این غزل آمد

تو واژه های غزل را بهار میکردی


چه حرفها که نگفتم برای احساست

مرا به حس غریبی دچار میکردی

 

 

 

 

 

 

 

برای ت...و که بی تفاوت م...ی...گ...ذ...ر...ی  چاپ

تاریخ : دوشنبه 16 تیر 1393 در ساعت 21:45


غزل گفتم برای تو...که غم اینجاست جای تو

بمان با من برای من،تمام من برای تو


شب و غم باز از حسم تنی افسرده می سازد

بیا میمیرد احساسم و خون شعر پای تو


نگو برگردم از این عشق که می میرم بدون تو

عذابم می دهد بغض و تمام گریه های تو


بدون عشق تو اصلا و می گویی: چرا از من...؟!

و پاسخ های دلگیری بگویم در چرای تو


تو شیرینی به احساسم که من فرهاد می مانم

نسازد خانه ای جز من کسی بر شانه های تو!


تو را من شعر می دانم،تو را با گریه می خوانم

بماند نام من آنجا میان ربنای تو


نزول آیه ی چشمت در این شهر از دعای من

ظهور عشق تو در من فرستاده خدای تو


تو باشی آرزو دارم بمانم در حصار غم

چه اندوه دل انگیزی که دل شد مبتلای تو


شهاب عشق می بارد،شریک شانه های من

بمان با من که می مانم شریک و همصدای تو


دو رکعت از نماز عشق به جا می آورم هرشب

که چتر عشق می خواهم بسازد دست های تو


نگاهم می کنی هر بار هوای شعر می پیچد

نفس می گیرم از چشمت که آورده هوای تو


تمام حرف دل حتی میان شعرها این است

بمان با من برای من که

                            غم اینجاست

                                             جای تو


  چاپ

تاریخ : دوشنبه 16 تیر 1393 در ساعت 20:23

«خدایا...

   به تنهاییت قسم!

          دل هیچ کس را...

   به آنچه قسمتش نیست عادت مده...»


                                *********************

        

               طرح کمرنگی بودم از عشق

              نقطه چینی از خویش

                    تو تمامم کردی

               «عمران صلاحی»

بغض من  چاپ

تاریخ : دوشنبه 9 تیر 1393 در ساعت 10:43

بغض من سنگین شد از یک درد می دانی چرا؟


آب شد احساس من ای مرد می دانی چرا؟


بار ابهام سکوتم را تو میفهمی هنوز


از همه دنیا شدم دلسرد می دانی چرا؟



شمع و گل با گردش پروانه کامل میشود


سوخت این پروانه شبگرد می دانی چرا؟



دستهای خالی ام را روبرویت برده ام


با دلی بیتاب و رنگی زرد می دانی چرا ؟



آفت احساس من احساس بیتابم نبود


این دل عاشق مرا آورد می دانی چرا ؟



بزم درد و آه شد رخسار چشمانم ولی


تا شدم دیوانه ای ولگرد می دانی چرا؟

 

 

 

 

 

 

 

شبی بیقرار  چاپ

تاریخ : دوشنبه 9 تیر 1393 در ساعت 09:18

-   کسی که درد اسارت گرفت من بودم


به شانه های تو عادت گرفت من بودم



همیشه طعمه احساس بی بدیل توام


همان که رنگ ندامت گرفت من بودم



کنار شعله وجدان دست و پا زده ام


که دیر بزم اطاعت گرفت من بودم


شبیهه شانه اندوه سرد و ساکت و کور


به مرگ دست رفاقت گرفت من بودم



کنار امده ام با گدازه های دلت


همان که دست تو راحت گرفت من بودم


حقیر میشوم اینجا حقیر آن کس که


شبیهه شعله حرارت گرفت من بودم



صد ای پای شبی بیقرار  د ررا ه ا ست 


کسی که  درد اسارت گرفت من بودم

 

 

 

 

 

یک نکته!  چاپ

تاریخ : دوشنبه 2 تیر 1393 در ساعت 15:04

«آنکه می تواند انجام می دهد آنکه نمی تواند انتقاد می کند»


این حرف را برنارد شاو گفته است.البته من معتقدم اگر از فرهنگ غنی ما ایرانی ها اطلاع می داشت کمی  جمله ش را اصلاح می کرد. مثلَن می گفت: آنکه می تواند انجام می دهد آنکه نمی تواند فحش می دهد! ... این جمله برای ما، مواقعی که احساس ناتوانی می کنیم، پرکاربردتره...  اما اشکال کار صرفَن فحش پراکنی دوستان نیست،اشکال اینجاست که فحش را لحظه ای آغاز می کنیم که هنوز خوانش یک اثر را به پایان نبرده ایم. شاید فقط  عنوانش را خوانده باشیم یا از دیگران شنیده باشیم.

من ایمان دارم بیش تر کسانی که در باره ی شعر «ویست نامه» -شعری که برای دردهای روستایم سرودم- به من فحش می دهند، یک بار درست آن را نخوانده اند تا به من بگویند مثلن اشتباه تو فلان جاست. تا درین صورت انتقادی شکل گرفته باشد. چرا که دشنام و دروغ، راحت تر و جذاب تر از این است که آدم بنشیند برای یک طنز اجتماعی نقد بنویسد.کافی ست یک نفر اولین فحش را بدهد تا مسئولیت فکر کردن از دیگران سلب شود. افسوس...