X
تبلیغات
رایتل

ب مثل بابا  چاپ

تاریخ : دوشنبه 29 اردیبهشت 1393 در ساعت 07:23

ب مثل بیسکویت مادری که که بابا گاهی برام میگرفت و من میگفتم اینو که بابا گرفته چرا مادر؟

   بابا میخندید و چیزی نمیگفت!!

ب مثل بستنی کیم که تو پارک با هم نشستیم وخوردیم ولی حواس بابا جای دیگه بود وبستنیش آب شد.

ب مثل بند کفشاش همون صبحی که اومدم براش ببندم دیدم جلوش پوست انداخته و داره پاره میشه یادم افتاد دیروز بابا باچه ذوقی برام کفش خرید کفشام فقط یه کم جلوش خط افتاده بود.

ب مثل بهمن ماهی کهبابا صبح زود رفت کارو غروب با صدای گرفته وخس خس سینه برگشت.

ب مثل بلور اشکش که گاهی تو چشماش حلقه میزد ولی بیرون نمیومد.

به مثل بوسه هاش مثل بغل گرفتن من وقتای خستگیش.

ب مثل بچگی هام که واسه من تموم شدو واسه بابا هنوز ادامه داره.

ب مثل بابا.

نظرات (1)
سلام متنت خیلی به دلم نشست پراز احساسه موفق باشی
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیکی :
وب / وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد