X
تبلیغات
رایتل

اسیر دستهای قاصدک  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 16 بهمن 1392 در ساعت 18:34

حرفهایم را از این پس در دلم تا کرده ام

درد می بارد ز اشعاری که برپا کرده ام



من اسیر دستهای قاصدک های توام

قاصدک حال و هوای درد را وا کرده ام



قاصدک با بی قراری های من خو کرده ای

دیده ای بیتابیم را قاب دنیا کرده ام  



دیده ای هر روز از هر روز غمگین تر شدم

آیه امید را در خویش تنها کرده ام



باز تندیس غمم را پشت این قاب قشنگ

روی دیوار دلم صد حیف برپا کرده ام



آمدی اینجا به رویم درد را پاشیده ای

روزگاری نیست با این درد ماوا کرده ام



انفجار دردها این نیست در ابیات من

این غزل را در دل پاشیده پیدا کرده ام



روزگاری نیست در افطار شبهای دلم

لحظه ها را هم اسیر این قفس ها کرده ام   

 

  

 

 

 

 

  

نظرات (2)
قاصدک با بی قراری های من خو کرده ای
دیده ای بیتابیم را قاب دنیا کرده ام


دیده ای هر روز از هر روز غمگین تر شدم

آیه آیه خویش را در هر غزل جا کرده ام...


( با اجازتون من یه مصرع رو تغییر دادم ببینید چطوره؟)
دوست خوبم:
سلام اقای سلامی ممنون از نگاه زیباتون و اینکه همیشه به شعرهام لطف داری و با عذر خواهی برای اینکه خیلی دیر به نظرتون جواب دادم در پناه حق
مهشید جان بسیار شعر زیبایی سرودی
آمدی اینجا برویم درد را پاشیده ای ...... عمق فاجعه است. اما چه خوب بود اگر در بیت بعدی هم به همین ترتیب پیش می رفتی کمی عمیق تر ...
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیکی :
وب / وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد