X
تبلیغات
رایتل

مزن باران به روی من..  چاپ

تاریخ : یکشنبه 6 بهمن 1392 در ساعت 20:23

شاید از نت های شعرم حس خوبی برنخیزد

لطف زیبای شما شد روی برگ شعرهایم

 

 

دلم یکبار دیگر در تب و تاب است می دانم



و از دنیای غمباری که در خواب است می دانم



دلم یکبار دیگر از نگاهت درد میخواهد



همانند نگاه تو که فصلی زرد میخواهد



دوباره حرف هایم را برایت بازگو کردم



و با دنیای بغضت تا خدایت بازگو کردم



تو با احساس میخوانی تمام مثنویهایم



واین احساس می تابد به بام مثنویهایم 



بیا بشنو پس از باران تمام حرفهایم را


 بخند و آب کن قلب تمام برفهایم را



دل من خوب می فهمد غم دنیای پشت سر



که یک جا بسته شد آخر تمام قفل های در



بمان با من که در چشم سیاهت باز می مانم



و میتابد به من مهتاب و با اندوه می خوانم



شب و یک ماه غمگین از تمام آسمان سهمم



شب و این لحظه های بیقرار آسمان سهمم



شب و آوار تنهایی مرا بر دار می خواهد



صدای پای غم از من غم گیتار می خواهد



صدایش میکنم شاید صدایی آشنا باشم



برایش تا ابد گفتم رها کن تا رها باشم



حلول فصل پاییزم مرا دریاب بیمارم



صدای درد می آید از این مرداب بیزارم



صدایی خسته می آید که من آشفته ام با خود



و از بیتابی شعرم صدایی خفته ام با خود



دلم تا مرز چشمانت دوید و لحظه ای تا شد



و دیدم تا سقوط من دلی پاشیده پیدا شد



تمام عقده هایم را درون خواب ویران کن



گلویم بغض میگیرد مرا آرام درمان کن



مرو آتش مزن بر من وجودم دود میگیرد



دل غمگین و بیتاب غزلها زود میگیرد

  


چه باران غم انگیزی به روی درد می بارد


و بارش های تندش  بر  غم این مرد می بارد

به روی سالهای من جنون آواز میخواند



چرا از قصه لیلی و مجنون باز میخواند



منم آن آفتابی که حضورش سرد و غمگین شد



برو از لحظه هایی که چنیین روئیای ننگین شد



سخنها مرد در من تا کلامت خوب فهمیدم



که جای خالییم را در تمامت خوب فهمیدم



و از فقدان و بیتابی جوابی تلخ میخواهم



من از چشمانت لبریزت شرابی تلخ میخواهم



دل دریاییت با این دلم غوغاست تا شاید



صدای موج هایی از غمت پیداست تا شاید



بهاری سبز می آید به سمت فصل پاییزم

 


منم این بار میگویم که از غم خوب میریزم



و میبارید بارانی به ایوان وجود من



ولی آهسته میگرید به ایوان وجود من



به گرمای تنت شاید همان سوز زمستانم



ولی هر بار آواری درون فصل آبانم



کنارم درد می خندد که من آواری از بغضم



لب احساس میگویم در و دیواری از بغضم  



شب و مهتاب هم با من حضوری سبز می خواهد



شب و تنهاترین حسم صدای نبض می خواهد



مزن باران به سوی من که من ویران ویرانم



تنفر دارم از اشکی که می غلتد به چشمانم



مزن باران که من در این هوایت سخت تنهایم



که من غمگین ترین فصل غروب سرد دنیایم 

 

 

 

 
نظرات (1)
درود نازنینم
دلنشین...
اما با عرض پوزش:
ایراد قافیه که باید برطرف بشه:
شب و یک ماه غمگین از تمام آسمان سهمم
شب و این لحظه های بیقرار آسمان سهمم
از لحاظ مفهوم، رها کردن در این بیت؟؟؟!! و حس کردم قرابت معنایی بین دو مصرع وجود نداره
صدایش میکنم شاید صدایی آشنا باشم
برایش تا ابد گفتم رها کن تا رها باشم

و در اخر بیتی ک به دلم نشست:

مزن باران به سوی من که من ویران ویرانم
تنفر دارم از اشکی که می غلتد به چشمانم
دوست خوبم:
سلام سهیلای عزیز با این همه لطفت نمی دونم دیگه چی بگم همیشه بهم لطف داشتی گلم سپاس
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیکی :
وب / وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد