X
تبلیغات
رایتل

پسرک گل فروش  چاپ

تاریخ : جمعه 17 آبان 1392 در ساعت 12:10

گوشه خیابان نگاهم به پسرکی گل فروش افتاد که

پوتین هایش نشان رنجش بود

به او نزدیک شدم وقتی شروع به حرف زدن کرد

ناخن گریه حلقومم را می خراشید و چشمانم از اشک می سوخت

وقتی صحبت از خدا شد به او گفتم خدا چیست ؟ لبخندی زد و گفت:

خدا همان آفتاب داغ و نان سنگک است خدا همان نقاشی ماه برای

فن تشخیص شب است

الهام یاوری

نظرات (1)
داستانکی که با تغییرات کوچکی در دیالوگ پسرک گل فروش داستانک تر می شود. خوبه!
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیکی :
وب / وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد