X
تبلیغات
رایتل

پروازروی خرده شیشه ها...(ابوالفضل حبیبی)  چاپ

تاریخ : جمعه 26 مهر 1392 در ساعت 14:47

پرواز روى خرده شیشه ها...




غزل مثنوى تقدیمى... -




به آرزوى نداشته ام...



از دفتر: پرواز روى خرده شیشه ها -



لینک دانلود دکلمه ى شعر با صداى خودم و موزیکى از نیکولاس هاتسزو پولوس در انتهاى شعر موجود است.



ابرى سیاهرنگ، هوا را گرفته است


کابوس و دود، خاطره ها را گرفته است




انگار جاى خالى تو پشت پنجره...


در مه تمام کوچه ى ما را گرفته است




حسى که هر دقیقه مرا ذوب مى کند


سر تا سر غروب، فضا را گرفته است




قرصى که بى اثر شده،از فکرهاى تو...


دردى که هیچ وقت، کجا را گرفته است!




روشن شده تمام شب از آذرخش ها


خوابیده اند در سرم آرامبخش ها




حالا شدند تک تک ساعات زوج و فرد


زندانى همیشگى سال هاى درد




فریاد را به پوچى پژواک مى رسم


دارمبه راه هاى خطرناک مى رسم




هى سعى کرده ام که به این زندگى بد...


پایان دهم به خاطرت اما نمى شود




سهم من از تو چیست، فرار از همیشه ها


پرواز، روى پوچى این خرده شیشه ها




باید تو را یواش عبورید و بى حواس


از یک چراغ روشن قرمز ادامه داد




باید دوید و رفت به جایى که نیستى


باید تو را رسید و به "هرگز" ادامه داد




باید تو را غزل غزل از ابتدا سرود


باید تو را به لهجه ى حافظ ادامه داد




زیباست رنگ چشم تو...، رنگى که هیچ وقت...


دل بسته ام به روز قشنگى که هیچ وقت...




تلخ است این حقیقت و باید قبول کرد...


من شیشه ام و قلب تو سنگى که هیچ وقت...




آنسوى خط همیشه تو را بوق مى خورد


هى زنگ مى زنم به تو... زنگى که هیچ وقت...




دیگر به خط رفتن خود خو گرفته اند


پاهاى بى اراده ى لنگى که هیچ وقت...




لب هاى شعر طاقت گفتن ندارد و...


دنیام شوق هلهله در تن ندارد و...




دیگر بهار بعد تو هرگز براى من...


باور بکن که حس شکفتن ندارد و...




پاییزى و شکسته تر از سال هاى قبل...


گل هاى باغ، نرگس و لادن ندارد و...




مات نگاه سرد و غریبانه ى توام


که رنگ هاى آبى روشن ندارد و...




حتى خیال واهى با هم یکى شدن...


تاثیر روى حال بد من ندارد و...




هى بغض مى کنم به تو و مرد مى شوم


روى بهار رفتن تو زرد مى شوم




هى فکر مى کنم به دلى که نداده ام!



حالا که روبروى سقوط ایستاده ام




سیگار مى کشى و نفس هاى آخر است


پایان من براى تو اینگونه بهتر است




سیگار مى کشى و مرا فوت مى کنى


دارى مرا روانه ى تابوت مى کنى




باور بکن که گریه ام از روى عادت است


دل بستنم به عشق تو دیگر حماقت است




باید تو را سفر کنم و دورتر شوم


هى چشم هاى مست تو را کور تر شوم




با این قلم تمام تو را خط خطى کنم


با روزهاى خط زده ام جور تر شوم




کبریت را به گوشه ى شعرم بگیرم و...


با شعله هاى مرگ تو پر نور تر شوم




من ساده بوده ام که به اینجا رسیده ام


وقتش رسیده است که مغرور تر شوم




دل کنده ام از عشق تو و فال هاى نحس


دارم وداع مى کنم از سال هاى نحس



من بیست و هشتمین عدد زخم خورده ام


که سالهاى، بى کسى ام را شمرده ام




هر سال، پشت درد همین سوگنامه ها


بغض تو را میان گلویم فشرده ام




حرف دلم به روى زبان آمده ست و باز


آن را دوباره لحظه ى دیدار خورده ام




اکنون که وقت گفتن حرفم رسیده است


در پرتگاه قافیه ها جان سپرده ام




من درد مى نویسم و تو سرمه مى کشى


بر پلک هاى خیس غزل هاى مرده ام




حالا مرا به هر دو جهان تسلیت بگو


با خاطرات رفته ى از یاد برده ام




پک مى زنى و از دهنت دود مى دهم


دارم به شهر قلب تو بدرود مى دهم  




شعر و دکلمه : ابوالفضل حبیبی

«فردیناند دو سوسور» زبان شناس برجسته ی سویسی اعتقاد داشت؛ زبان پنجره ی شفافی ست که بر روی واقعیت گشوده شده است. یعنی مثلا کلمه ای در زبان، مثل «درخت» به یک چیزِ مشخص در دنیای بیرون اشاره دارد، بنابر این زبان با شفاف سازی، درکِ ما را از واقعیت راحت تر کرده است.اسم این کارِ سوسور «ساختارگرایی» بود.

از سال 1970 «پساساختارگرایی» وارد میدان شد. حرف حسابش هم این بود که زبان نتنها پنجره ای شفاف بسوی واقعیت نیست، بلکه بیشتر شبیه دیواری در مقابل واقعیت است.یعنی چه؟ مثلا شما وقتی می گویی «درخت» معلوم نیست واقعأ کدام درخت را می گویی. درخت کوچک، بزرگ،سرسبز، خشکیده، میوه،پلاستیکی،...بنابراین کلمه نمی تواند به چیز مشخصی در دنیای بیرون اشاره کند. «پساساختارگرایانی» مانند بودریار، کاترین بلزی و ... معتقدند زبان خیلی هنر کند به خودش اشاره کند. مثلا وقتی ما کلمات «درخت» یا «قافیه» یا «...» را می نویسیم منظورمان همین خودِ کلمات است، نه یک درخت یا قافیه واقعی خارج از این متن. اسم این نظریه را هم گذاشته اند: «متن بودگی» یا «متنیّت».

بر اساس این نظریه، شاعر گرانقدر جناب آقای حبیبی در شعر «پرواز روی خرده شیشه ها» بیتی دارند با این شکل: اکنون که وقت گفتن حرفم رسیده است/در پرتگاه قافیه ها جان سپرده ام. پرتگاه قافیه نقطه ی پایانی شعر است. یعنی وقتی شاعر دیگر نمی تواند شعر بگوید آن هم درست هنگامی که «وقت گفتن حرف» اوست! این یعنی اشاره ی  کلمات به خود کلمات و کارکرد آن ها روی صفحه کاغذ و ...یا بیت بعدی آن که به همین درستی و دقت به صرفأ متن بودگیِ نوشته اشاره دارد.

با سپاس-ع.طاهری نیا

نظرات (7)
سلام گروهبان سوم وظیفه ابوالفضل حبییی با کد مخابرات .یادش بخیر سال 84 با هم همخدمتی بودیم
غزل هاتونو دوست دارم آقای حبیبی.شعرهاتون بوق العاده ست
کـمـک کـن مـثـل مشهد، شهر رؤیا
دلـم پـر ازدحـام از نـور بـاشــد
پـر از پـرواز کـفـتـرهـاى کوچک
سـرم سـبـز و دلـم پـر شور باشد

شهادت امام رضا (ع) تسلیت باد
(شعر زیباست ولی قالبی به عنوان قالب غزل مثنوی تنها از نظر مفهوم داریم و نه شکستن ساختار و ترکیب آنها در یک شعر)
شعر بسیار زیبا بود ! اولش یکم غمگین بود به نظرم وسطش فوق العاده بود
باید تو را غزل غزل از ابتدا سرود


باید تو را به لهجه ى حافظ ادامه داد




زیباست رنگ چشم تو...، رنگى که هیچ وقت...


دل بسته ام به روز قشنگى که هیچ وقت...




تلخ است این حقیقت و باید قبول کرد...


من شیشه ام و قلب تو سنگى که هیچ وقت...




آنسوى خط همیشه تو را بوق مى خورد


هى زنگ مى زنم به تو... زنگى که هیچ وقت...




دیگر به خط رفتن خود خو گرفته اند


پاهاى بى اراده ى لنگى که هیچ وقت...
سلام امید جان
سپاس از لطفت
ممنون که همراه بودى عزیز

در پناه مهر
با سلام ممنون از شعر خوبتون!
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیکی :
وب / وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد